به دیدارم بیا...
در این روز هایی
که عکسها ...
جای آغوشهای خالی را پر می کنند
مرا همینجا آویخته اند...
در قاب کوچکی از سکوت !
آرشید
صورتم تُنگ بی آب است
و لبهایم ...
دو ماهی سرخ دلداده ...
که در حسرت گفتگو مردند.
دل نا آرامم
بی شکیب است انگار ...
پشت در مانده و این خانه پر از تنهائیست ...
چشمهایی همه از جنس سکوت...
بغض ... در حنجره ی پنجره ی بینائیست
غصه ای از ته دل بر نفسم چنگ کشید
آه در سینه ی تنگم شبحی رویائیست ...
تشنه بودم آندم ...
خنجری شور به زخم عطشم می خندید :
جان خود را به فنا خواهی داد ...
که "جنون" عاقبتی شوم به هر شیدائیست !
بی رمق نالیدم:
تو مپندار کزین طعنه هراسی بدل است
روح شیراوژن من شهره ی بی پروائیست ...
شاهدی زنده تر از کشته ی معشوق کجاست ؟!
همه ی مقصد ما فرصت هم آوائیست ...
"عقل" در کوی نگارم به "جنون" آذین است
لیک " عشق " است که زیبنده ترین دانائیست .
غصه ای نیست اگر صبح وصالی ندمید
یاد دلدار هم از جنسِ همان زیبائیست !
آرشید
شیراوژن :جنگاوری که با شیر در آویزد .
صبح می شود ...
و خورشید ، پیله ی از هم گسیخته ی کرورها پروانه ی نور ...
که پر خواهند گشود ...
به سمت اقلیم نگاه تو .
آرشید