به سپیدی شعر
به سپیدی شعر

به سپیدی شعر

قاب کوچک سکوت


به دیدارم بیا...

در این روز هایی

 که عکسها ... 

جای آغوشهای خالی را پر می کنند  


 

مرا همینجا آویخته اند...

در قاب کوچکی از سکوت ! 


آرشید 


صورتم تُنگ بی آب است 

و لبهایم ...

 دو ماهی سرخ دلداده ... 

که در حسرت گفتگو مردند.


بی شکیب

دل نا آرامم

بی شکیب است انگار  ...

پشت در مانده و این خانه پر از تنهائیست ...

چشمهایی همه از جنس سکوت...

بغض ... در حنجره ی پنجره ی بینائیست


غصه ای از ته دل  بر نفسم چنگ کشید

آه در سینه ی تنگم شبحی رویائیست ...


تشنه بودم آندم ...

خنجری شور به زخم عطشم می خندید :

جان خود را به فنا خواهی داد ...

که "جنون" عاقبتی شوم به هر شیدائیست !


بی رمق نالیدم:

تو مپندار کزین طعنه هراسی بدل است

روح شیراوژن من شهره ی بی پروائیست ...


شاهدی  زنده تر از کشته ی معشوق کجاست ؟!

همه ی مقصد ما فرصت هم آوائیست ...

"عقل" در کوی نگارم به "جنون" آذین است

لیک  " عشق " است که زیبنده ترین دانائیست .

غصه ای نیست اگر صبح وصالی ندمید

یاد دلدار هم از جنسِ همان زیبائیست !


آرشید


شیراوژن :جنگاوری که با شیر در آویزد .



اقلیم نگاه تو

صبح می شود ... 

و خورشید ، پیله ی از هم گسیخته ی کرورها پروانه ی نور ... 

که پر خواهند گشود ...

 به سمت اقلیم نگاه تو . 


آرشید