از جنگ که برگشتم
من انار تکیده بودم ...
مادر ، درخت شکسته
پیچیده بود در هم
طومار شاخسار و برگ را
طوفان روزگار
و مهربانی مرگ
صمیمی ترین دوست باغستان .
تو می گفتی
چه روزهای سیاهی !
و من ریز می خندیدم ...
به همین شب یلدای پیش رو
که دانه های قلبم
دستان سپیدت را
سرخ خواهد کرد .
آرشید
دیر فهمیدم ...
که عاشقی و جنگ ...
هر دو ویرانگرند
و البته نبرد عشق
خونین تر
سال ها دفتر شب را ورق زدم
آنجا که ستاره ها لبخند میزدند...
قصه به تو رسیده بود.
#آرشید

برایم دستکشی بباف
از جنس آیه های نوازش ...
میخواهم هر چه دستانم خلق می کند ...
از معجز انگشتان تو باشد .
آرشید