به سپیدی شعر
به سپیدی شعر

به سپیدی شعر

واپسین نبرد



از جنگ که برگشتم 
من انار تکیده بودم ...
مادر ، درخت شکسته

پیچیده بود در هم
طومار شاخسار و برگ را
طوفان روزگار
و  مهربانی مرگ
صمیمی ترین دوست باغستان .

تو می گفتی
چه روزهای سیاهی !
و من ریز می خندیدم ...
به  همین شب یلدای پیش رو
که دانه های قلبم
دستان سپیدت را
سرخ خواهد کرد .


آرشید

دیر فهمیدم ...
که عاشقی و جنگ ...
هر دو ویرانگرند
و البته نبرد عشق
خونین تر

نه کوهم ... نه اتش

و عشق را
همانی آفرید
که آتشی نهفته را... 
در قلب قله های برفگیر

من نه کوهم...
نه آتش !
اما حال مرا آدمکی برفی می داند
که در حجم سرد کالبدش ...
فانوسی افروخته اند!


آرشید

لبخند ستاره


سال ها دفتر شب را ورق زدم 

آنجا که ستاره ها لبخند میزدند... 

قصه به تو رسیده بود. 


#آرشید



برایم دستکشی بباف

از جنس آیه های نوازش ...

میخواهم هر چه دستانم خلق می کند ...

از معجز انگشتان تو باشد .


آرشید