به سپیدی شعر
به سپیدی شعر

به سپیدی شعر

کلاغ آخر قصه ی تو


همیشه دوست داشتم مترسکی باشم ... 
که عاشق  کلاغ آخر قصه ی تو بود !

آرشید 



برای ما که غریبیم ... 
عاشقی وطن است !

آرشید 


راه دوست داشتن ات را نمی دانم 
از هزاران بیراهه ...
دوستت دارم ! 


آرشید 

واپسین واژه ی شعر


واپسین واژه ی شعری ...
آنجا که خیال " تو " می نشیند
کنار نام من !

آرشید

اعجاز بهار



اعجاز رسیدنت را...

با بهت چیدم 

از شاخسار روزگار ... 

آنگونه که انگار ... 

انار را در بهار !


آرشید 


نمیدانم تا امروز

 فصلها  مرا فریب دادند ؟ 

یا مومن نبودم به باور معجزه ...

هر چه هست مبدا تاریخ من 

خورشید را انکار خواهد کرد !

از آن هنگام که ماه نو ... 

در نگاه تو درخشید.


جاذبه نگاه تو

خوابزده نه ... 

جان سپرده بودم به خواب زمستان !

و رفته از خاطره ی شکوفایی بهار 


اگر نیامده بودی 

آن تک شکوفه ی نشسته  بر شاخسار قلبم  

سیبی نمی شد فرو افتاده از جاذبه ی نگاه تو 


و امروز از ثمر دانه اش 

سیبستانی از شعر نصیب باغستان 


آمدی و من فهمیدم 

برای رستاخیز

نیازی به مرگ نیست 


آرشید 

کهکشان جاری امید


فقط شبها نه...

من ستاره های جاری امید 

در کهکشان چشمانت را ...

هر روز می شمارم ! 


آرشید