همیشه دوست داشتم مترسکی باشم ...
که عاشق کلاغ آخر قصه ی تو بود !
آرشید 
برای ما که غریبیم ...
عاشقی وطن است !
آرشید

اعجاز رسیدنت را...
با بهت چیدم
از شاخسار روزگار ...
آنگونه که انگار ...
انار را در بهار !
آرشید
نمیدانم تا امروز
فصلها مرا فریب دادند ؟
یا مومن نبودم به باور معجزه ...
هر چه هست مبدا تاریخ من
خورشید را انکار خواهد کرد !
از آن هنگام که ماه نو ...
در نگاه تو درخشید.

خوابزده نه ...
جان سپرده بودم به خواب زمستان !
و رفته از خاطره ی شکوفایی بهار
اگر نیامده بودی
آن تک شکوفه ی نشسته بر شاخسار قلبم
سیبی نمی شد فرو افتاده از جاذبه ی نگاه تو
و امروز از ثمر دانه اش
سیبستانی از شعر نصیب باغستان
آمدی و من فهمیدم
برای رستاخیز
نیازی به مرگ نیست
آرشید

فقط شبها نه...
من ستاره های جاری امید
در کهکشان چشمانت را ...
هر روز می شمارم !
آرشید