به سپیدی شعر
به سپیدی شعر

به سپیدی شعر

طلوع




همه دروغ است!  

آنچه شاعران از امید و نشاط طراوت صبح می گویند

در قاموس روزهای من 

همیشه برهوت در تاریکی محض است... 

تا تو طلوع نکرده ای !


آرشید


تو که می آیی ورق می خورد کتاب زمین بی اعتنا به زمان! 

عید می شود ...

هفت سین می نشیند به بدرقه ی بهار...

شکوفه می دمد از شاخسار عریان درخت. 

اصلا بهشت می شود این برهوت! 


با تداعی حال و هوای ترانه طلوع استاد میعن 

گلدان دلتنگ


دلتنگ ترم ...

 از گلدانی شکسته 

که در سر هوای به آغوش کشیدن جنگلی را داشت ... 

درست به رنگ چشمان تو ! 


 آرشید


بُراده های خورشید


به نگاهت نمی شود خیره ماند

شبِ آسمانش ...

پر است از بُراده های خورشید !


آرشید

کلاغ آخر قصه ی تو


همیشه دوست داشتم مترسکی باشم ... 
که عاشق  کلاغ آخر قصه ی تو بود !

آرشید 



برای ما که غریبیم ... 
عاشقی وطن است !

آرشید 


راه دوست داشتن ات را نمی دانم 
از هزاران بیراهه ...
دوستت دارم ! 


آرشید 

واپسین واژه ی شعر


واپسین واژه ی شعری ...
آنجا که خیال " تو " می نشیند
کنار نام من !

آرشید