همه دروغ است!
آنچه شاعران از امید و نشاط طراوت صبح می گویند
در قاموس روزهای من
همیشه برهوت در تاریکی محض است...
تا تو طلوع نکرده ای !
آرشید
تو که می آیی ورق می خورد کتاب زمین بی اعتنا به زمان!
عید می شود ...
هفت سین می نشیند به بدرقه ی بهار...
شکوفه می دمد از شاخسار عریان درخت.
اصلا بهشت می شود این برهوت!
از گلدانی شکسته
که در سر هوای به آغوش کشیدن جنگلی را داشت ...
درست به رنگ چشمان تو !
آرشید
همیشه دوست داشتم مترسکی باشم ...
که عاشق کلاغ آخر قصه ی تو بود !
آرشید 
برای ما که غریبیم ...
عاشقی وطن است !
آرشید
